ادامه مطلب
![]() |
![]() |
|
| آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند |
|
فکر میکنی،بررسی میکنی،سبک سنگین میکنی،تصمیم میگیری،عمل میکنی.بعد یه غم عظیمی وجودتو میگیره.جامعه یه سیلی محکم میزنه تو گوشت.جامعه با ارزشترین داراییاتو میزاره رو ترازو،آخه میزون نیست لا مصب.کم میفروشدت،ارزون میفروشدت،برچسب تقلبی روت میزنه،جنس نا مرغوب قاطیت میکنه...........نمیزاره خودت باشی!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 0:46 توسط پریسا |
|
|
میخواستم تو این پست یه عالمه غر به جون عالم بزنم.........اما شما چه گناهی کردید که باید اراجیف مغز منو بخونید؟پس بهتره حرف های ظاهرا مهم تری بزنم.....
نمایشنامه هملت رو احتمالا خوندید........خیلی این جملات معروف هملت رو دوست دارم: "بودن، یا نبودن، مسئله این است: آیا شایسته تر آنست که به تیر و تازیانه تقدیرِ جفا پیشه تن در دهیم، و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟ بمیریم، به خواب رویم و دیگر هیچ؛ و در این خواب دریابیم که رنج ها و هزاران زجری که این تن خاکی می کشد، به پایان آمده. این سر انجامی است که مشتاقانه بایستی آرزومند آن بود. مردن، به خواب رفتن، و شاید خواب دیدن... ![]() ها! مشکل همینجاست؛ زیرا اندیشه اینکه در این خواب مرگ پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رویاهایی پدید می آید ما را به درنگ وا می دارد. و همین مصلحت اندیشی است که این گونه بر عمر مصیبت می افزاید؛ وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم، اهانت فخرفروشان، رنج های عشق تحقیر شده، بی شرمی منصب داران و دست ردّی که نا اهلان بر سینه شایستگان شکیبا می زنند، همه را تحمل کند، در حالی که می تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند........" به تقلید از کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم: مکالمه دو ور ذهنم:البته ذهن من سه ور داره! -بنده خدا،هملت، راست میگه دیگه......... -آهان،قرار بود من غر نزنم!اصلا خود من به غیر از ترس چی باعث میشه که بی خیاله این دنیا نشم -امید.....عشق......خود خود خودت که خیلی دوستش داری........داداشات..... -بروبابا........امید به چی....یه عمره دنیا همین جوریه تازه روزبه روزم بد تر میشه..... تو قرن 21 عشق کجا بود......مگه خود خواهی آدما جایی هم واسه عشق گذاشته.....تازه بخوای خود خواهی رو هم کنار بزاری ملت فکرمیکنند آویزونی....والله.... فکر کردی خودت چی هستی؟یه کم تکامل یافته تر از سگ ومیمون و پشه ......آواره تو یه سیاره معلق! داداشاتم مثه خودت......... -یادته اون روز رفته بودی مغازه یه خانومی هنوز چند تا جمله معمولی به هم نگفته بودید که مجبور شد بره بیرون ....طوریکه تو و چند تا مشتری دیگه تنها میشدید.....موقعه بیرون رفتن بهت گفت:حواست به مغازه باشه تا من بیام.......چه جوری به تو اعتماد کرد؟!!! یه روز مونده به عید داشتی فکر میکردی که به فلانی فلان اس ام اس تبریک عید رو بدی....اومدی گوشیتو برداری دیدی خودش همون اس ام اسی که میخواستی واسش بفرستیو فرستاده!!!یعنی راست میگن دل به دل راه داره؟!!! -وا.....تو که ازاین آدم خوشت نمیاد...... -باشه حالا.....حاشیه نرو.....اصل ماجرارو بچسب.داشتم میگفتم...... تو گاهی وقتا گریه میکنی........یادته استاد شناخت مولانات میگفت:گریه مربوط به جسم نیست واز دل برمیادوفقط انسان ها گریه میکنند........ امروز ازدست داداشت ناراحت شدی....خودمونیم بیشتر ادای آدمای ناراحتو درمی آوردیا....آخه تو که هیچ وقت از دستش ناراحت نمیشی.........اومد بغلت کرد و کلی قربون صدقت رفت.....تا یه ساعت بعدم پنج دقیقه یه بار میپرسید: آجی چه خبر؟!!! -برو بابا.... -نه....... فعلا همینا کافیه برای اینکه خودمو نکشم...... -داری خود سانسوری میکنی........ -من؟!....خود سانسوری!......پس چرا الان دلم تنگه؟......تنگه دوستام،استادام،دانشکدم،اتاق 7نفرمون،تختم............ -فعلا تسلیم!!! پ.ن.1:آخر مجبور شدید اراجیف مغزمو بخونید!!! پ.ن.2:شما برای چی هنوز زنده اید؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 21:16 توسط پریسا |
|
|
میدونم .....دوباره بد قولی کردم.............
این آخرین مطلبم تو سال نوده...... نمی خوام بگم سال خوبی بود یا نبود.............فقط میترسم........از سرعت زمان میترسم!!! ازاینکه 4ساله دانشگام تموم شه میترسم........از اینکه موقع مرور خاطراتم نتونم ترم سه وچهارم رو از هم تمیز بدم میترسم........از اینکه بیفتم تو روز مرگی های کار میترسم.......ازاینکه در آینده هم مثل امروز ندونم چندمین روز ماهه میترسم! ازخیلی چیزا میترسم که اینجا جای گفتنش نیست.......می خوام یه تقویم بزرگ بگیرم بزنم بالای تختم و هر روز تاریخ رو بدونم وهر کاری کنم تا طعم لحظه ها رو بیشتر بچشم... شاید به صورت نمادین برم یه ساعت مچی بخرم..... حد اقل الا ن دیگه خیلی خوب میدونم که تو آینده هیچ خبری نیست جز خوردن افسوس گذشته. به قول سهراب:زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است......... پ.ن.1:ایشالا سال خییییلی خوبی رو پیش رو داشته باشید..... پ.ن.2:از یه چیز دیگه هم میترسم:از اینکه مغلوب شرایط بشم می ترسم!!!تا اینجا که خوب مقاومت کردم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 22:12 توسط پریسا |
|
|
الوعده وفا(هفته ای یه پست!)......
چند روز پیش تصمیم گرفتم که ۱۰روزآینده رو مطلقا خوش بگذرونم.بهتره بگم شاد باشم وغمگین نشم...... واسه غمگین نبودن که نوکره خودمم هستم و حله!کافیه داریوش ومحسن یگانه گوش ندم واما شاد بودن:پس از چند روزفقط از یه کاری خوشم اومد.....رفتن به جیگرکی البته کله پزی هم میتونه همون قدر وحتی خیلی بیشتر مفرح باشه!واقعا بال کبابی زعفرونی تموم گیرنده های حسی موجود در جوانه های چشایی آدم رو تحریک میکنه!!!دارم بهش معتاد میشم... دیگه از هیچی خوشم نمیاد....نه راستی یه کار دیگه هم بود:تنها باشم وکتاب بخونم....موقع خوندن کتاب پر از هیجان میشم .....اما متاسفانه تنهایی تو خوابگاه مفهومی نداره مگر اینکه بری سالن مطالعه....منم که پشت میز نشستن خیلی واسم سخته! خلاصه اینکه من.....نه....فقط من نه....بقیه هم سن وسالام با این مشکل دست و پنجه نرم میکنیم به طوریکه آخره هفته....بعد از چند روز پشت سر هم سر کلاس رفتن واسیر روز مرگی بودن......خسته میشیم.....ازاینکه هیچ راهی نیست که این همه هیجان رو بتونه تخلیه کنه......تا به خودت میای میبینی ساعت ۷عصر شده و ۱ساعت دیگه در خوابگاهو میبندن وتو همچنان اندر خم یک کوچه ای که چی کار کنم؟هوای بیرون دلگیر.... توهم عصبانی......نتیجه اینکه میری رو تختتو یه کتاب میگیری دستتوهندس فری میذاری تو گوشتویه نیشخند تلخ به تمام تصمیماتت میزنیو آهنگ یاور همیشه مومن داریوش روplay میکنی پ.ن:قال خودم:"به شدت دلم می خواد از ایران برم و به شدت نمی تونم!"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 اسفند1390ساعت 16:49 توسط پریسا |
|
|
سلام بر دوستان عزیز دنیای مجازی
امتحانات ما که تموم شدهیچ......تعطیلات بین 2 ترممون هم که تموم شد بازم هیچ......یه 2 هفته ای هم از ترم جدیدمون گذشته! غیر از تنبلی یه دلیل دیگه هم واسه آپ نکردن وبلاگم داشتم:حرف خاصی واسه گفتن نداشتم! الانم حرف خاصی ندارم فقط نظرم تغییر کرده:مگه قراره حرف حتما خاص باشه تا زده بشه؟!به خدا!اومدیمو من تا 1سال دیگه حرف خاصم نیومد باید تا اونوقت در این وبلاگو تخته کنم؟ ازاین حرفا بگذریم.....خب!خوبید شما؟دنیا به کامه؟چه خبرا؟نتیجه امتحانا خوب بوده؟افتادید یا انداختنتون؟آهان رسیدیم به یه تفاوت اساسی:افتادن یا انداختن!من جفتشو تجربه کردم تو یه درسه 1واحدی!بار اول افتادم چون نتونسته بودم بخونمش....حس خاصی بود اما دردم نگرفت واما این ترم دوباره واحدشو گرفتم.....درسی که فکر میکردم حدودا با 15 پاس میشم استاد منو با 5 انداخت!خیلی درد داشت....انگار زنده زنده گذاشتنم تو گور و دارند روم خاک میریزند.....جدی میگم!خیلی بد بود!آخه دانشگاه ما اینجوریه که هر درسیو سالی یه بار با یه کلاس تو یه ساعت خاصی ارائه میکنند و اگه تداخل داشته باشه عمرنات بتونی بگیریش....بعد از اینکه نمرمو دیدم رفتم پیش استاد راهنمام وایشون به همین استاد نیکمرام زنگ زدند.....خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که استاد مارو دوست نداشتندو انداختند!وبعد از مکالمات فراوان فهمیدم که هر کاری کنم فایده نداره.چون دانشگاه ما استاد محوره!یعنی فقط کافیه استاد از رنگ کفشت خوشش نیاد: یعنی برو اگه تونستی درسو سال بعد بگیر.ضمن اینکه به احتمال غریب به یقین سال بعد هم درس با همون استاد ارائه میشه!!!!! حالا جالبیش اینجاست که اعتراض اینترنتی که زدم با نمره زیبای10 پاسم کرد!!!خودمم موندم حیرون!چرا انداختم؟چرا پاسم کرد؟خداییش من چون فیزیولوژی درس خسته کننده ایه با چشمای باز سر کلاسش خواب بودم و هیچی نمیگفتم.میدونید که دانشجوی خوب کسیه که حرف نزنه! به هر حال خدا رو شکر کابوس فیزیولوژی عمومیه من بالاخره به پایان رسید...... یه مطلب تو یکی از نشریات دانشگامون نوشته بودم به اسم استاد بودنم آرزوست که توی ادامه مطلب میذارمش. راستی دیگه این دفعه زود به زود آپ میکنم.....هفته ای یه پست....خوبه؟! پس تا هفته بعد!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 اسفند1390ساعت 12:53 توسط پریسا |
|
|
حسین...مرد تمام شده نسل ها
یزید...زنده همیشگی روزگار!!!!!!! می گردم...می جویم...می پویم...می بینم......می کاوم تا بیابم حسین واری را......ولی صد واما هنوز نگشته ام...نجوییده ام...نپوییده ام...ندیده ام...نکاویده ام....مغزم سر ریز شده است از یزید های زمانه!!! ............................................................................................................... عشق شاخ ودم نداره....اما بر چسب زیاد داره!!!! یعنی تفاوت دختری که به عشق حسین تو دسته های زنجیر زنی ساعت ها پابه پای پسرا زنجیر می زنه با دختری که باز هم به عشق حسین تاسوعا و عاشورا روبند میزنه تو چیه؟! ............................................................................................................... قصه تلخ عادت... اونقدر به این آوارگی دائمی عادت کردیم...........که واسه رسیدن به سراب سرهمدیگه رو زیر آب میکنیم!!! ............................................................................................................... آیا زنجیر زنی همان رقص زنجیر است؟! بستگی داره....به چی؟به اونجایی که روش قمه می زنی یا اونجایی که روش سینه میزنی؟.......به هر دوش!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 13:25 توسط پریسا |
|
|
یه زمانی فکر می کردم که هدف و غایت زندگی ما رسیدن به خدا وستایش وعشق بهشه....
یه مدت که گذشت وبا مشکلات مختلفی که روبرو شدم یه سوال بزرگ تو ذهنم پیدا شد که: چرا باید خدا رو دوست داشت؟؟؟!!!!!! مگه زندگی ما جز چشیدن ناراحتی های زیاد ودر برابرش شادی های کم وبی مزه چیز دیگه ای هم داره که به خاطرش خدارو دوست داشته باشیم؟! حتی الان هم زیاد نتونستم با این مسئله کناربیام.... . اینجا بود که تصمیم گرفتم جهان بینیمو تغییر بدم..... هدفم شد لذت بردن از زندگی....به خودم میگفتم حالا که هدفمو از زندگی کردن پیدا کردم می خوام چی کار کنم؟!خیلی فکر کردم....خیلی گشتم...اما...هیچی نبود....هیچی....نه دوستی که از بودن باهاش خیلی لذت ببرم!....نه کاری که قانعم کنه!....نه وسیله ای که آرزوی داشتنشو داشته باشم....حتی بعد از مدتی کمتر ازهمیشه از روزمره هام لذت می بردم.به طوریکه دیگه با هیچکس حرف مشترک لذت بخشی نداشتم....شده بودم دوربینی که فقط می بینه وهیچ احساسی نداره.... کجای معادلات من غلط بود؟!....نمی دونستم....حتی راستش می خواستم به زور خودمو عاشق کنم!!!فکر می کردم بودن یه نفر دیگه در کنارم می تونه جبران همه نداشتن ها باشه!البته خدا رو شکرممنوعیت ها و محدودیت هایی که واسه دلم گذاشتم یا بهتر بگم دلم واسم گذاشته اجازه نداد که اشتباه کنم. به شدت احساس وابسته نبودن به هیچ چیز وهیچ کس می کردم....به قول خودم به هیچ جا بند نبودم! ....تا اینکه یه بزرگی منبع آرامشو نشونم داد...خودش هم تکه ای از اون منبعه... می گفت:وقتی همه چیز رو هدیه ای از طرف خدا برای رشد و تعالی خودت ببینی ....حتی دردها و غم ها رو....وباور کنی که قصد خدا از مصیبت ها آزار دادن تو نیست وعشق به هر چیز رو در کنار عشق به خدا بسنجی دیگه همیشه آرامش داری واز همه چیز لذت می بری...خودشم اینطوری بود.... با اینکه هنوز قانع نشدم که چرا باید خدارو دوست داشت اما همین که این حقایق رو می دونم خودش خیلی تسکینه...حداقل دیگه مطمئنم که این احساس نداشتن تعلق خاطر به هیچ چیز حسیه که لازمه اشرف مخلوقات بودنه....کما اینکه خودمم موقع ناراحتی هام فقط وفقط امید به خداست که آرومم می کنه.... راستشو بخواید به اشرف مخلوقات بودن انسان اعتقادی ندارم!!! فکر کنم تو چاه چرا بودن گیرکردم.... حس یه بچه سر راهی رو دارم که تو زندگیش خیلی اذیت شده وحالا که ۲۱سالشه پدرش پیدا شده وازش انتظار میره که اونو ببخشه و دوستش داشته باشه(البته من خیلی اذیت نشدم اما از زندگی راضی نیستم وتوقعم ازبودنم زیاده!) یا مثلا کارگر قصر یه پادشاهی که بهش میگن اگه می خوای به همه چیز برسی باید عاشق پادشاه باشی در صورتیکه اون خیلی از زندگی تو اون قصر ناراضیه!!! فعلا که دارم بدون جهان بینی روزارو طی میکنم....به امید روزای خیلی قشنگ!! پی نوشت۱:همون بزرگوار که یکی از بزرگترین تکیه گاهامه از پیشم رفت...خیلی احساس تنهایی می کنم...دیگه هیچکی نیست که وقتی به اشتباه احساسات بهم غلبه میکنه گوشمو بگیره و به میدون عقل ومنطق بکشوندم...خدا کنه سال دیگه ارشد قبول شه تا بازم بتونم پیشش باشمو ازش یاد بگیرم. پی نوشت۲:می خوام برم کلاس مولانا شناسی....خیلی ذوقشو دارم....ایشالا همونطور که فکر می کنم خوب باشه.... حال نوشت:همه چی آرومه اما من .....شاید ناشکرم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 مهر1390ساعت 22:38 توسط پریسا |
|
|
امروز 21 ساله شدم.......... چه قدر از همیشه بهم نزدیک تری!!!میخواستم بگم از این به بعد به من بگید او!دیدم این فقط بازی ضمیر هاست....من....تو....او....ما....فرقی نمیکنه.....همه از یه جنسیم.....چون ما میخوایم! پریسا......تولد جسم 21 ساله و روح تازه متولدت مبارک!!!از طرف خودِ خودِ خودت! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 شهریور1390ساعت 15:35 توسط پریسا |
|
|
چند وقتی میشه که مسئله حجاب ذهن منو درگیر کرده اما دیگه به بن بست فکری رسیدم!
تواین مطلب هم اصلا کاری به مسائل دینی مربوطه ندارم و فقط می خوام تحلیل های خودمو به چالش بکشونم. خب میریم سر اصل مطلب: اشکال موجود در با حجاب بودن حریص تر شدن مردان است!!! شاید در ابتدا این جمله توهین آمیز و بد بینانه به نظر بیاد اما این قضیه کاملا درسته..... عصبانی نشید شهر محل سکونت من نه شهری مذهبی ونه بومی هستش وچون تقریبا همه ساکنان مهاجرین شهرهای دیگه هستند هر نوع تیپی رو در سطح شهر می بینید.من وقتی در شهر خودمون در رفت وآمدم خیلی خیلی کم پیش میاد که کسی حرفی بزنه(عمل شریف متلک گفتن!) و یا بد نگاه کنه! ولی وای به روزی که بخوام برم به یکی از شهرهای بومی اطراف که مردمی به اصطلاح مذهبی دارند. وقتی صد سال یه بار! به هر کدوم از این شهرا میرم تا وقتی برگردم وسط ابروهام چند تا خط پررنگ افتاده! چرا؟ از بس اونجا از شدت عصبانیت اخم میکنم.نه که فکر کنیدحالا همه توی شهر چادر پوشیدن و من با یه تیپ جلف و بزک کرده رفتما! نه بابا!!! اکثریت بومی هاشون یا چادریند ویا مانتوییه محجبه هستند من هم که اوضاع اونجا رو می دونم همرنگ جماعت میرم. وحالا مسئله اصلی:آقایون ساکن اونجا کلا چادری ومانتویی وآرایش دار و ندارو... واسشون فرقی نمیکنه و به محض اینکه مغزشون جنسیت مخاطب رو که می تونه فقط یه رهگذر ساده باشه رو بهشون اعلام کنه،مردمک چشماشون رو به طرفش میبرند و تا جایی که بتونند اونو رصد میکنند. خلاصه اینکه من این فرضیه به ذهنم رسید که:حجاب بعد از مدتی عادی میشه وفرقی نمیکنه که یه زن تا چه حد حجاب کنه.آخه اگه حجاب کامل چادر باشه پس دیگه نباید به یه زن چادری بد نگاه بشه در صورتیکه من تو اون شرایط چادر که هیچی، نیاز به روبند رو هم احساس کردم و شک ندارم که اگه زنان این شهرها روبند هم بزنند پس از مدتی آقایونشون سر از خانه های عفاف در بیارند. پس با این اوصاف چاره چیه؟یعنی اگه همه با T_shirtو شلوار بیان بیرون به همین راحتیا عادی میشه؟ تا همین یه مدت پیش با خودم می گفتم درسته که ظاهرا اگه تو یه کشوری که آزادی حجاب دارند با تیپ معمول خودشون بری نه کسی بد نگاهت می کنه و نه جلب توجه میکنی اما این بد حجابی زیر پوستی باعث فساد میشه و می بینیم که چه قدر روابط نا مشروع بینشون زیاده.....اما بعدا فهمیدم که دلیل فساد زیادشون بد حجابی نیست بلکه عاملش زشت وقبیح نبودن روابط نا مشروع وگناه ندونستن این کاره وچون جهان بینیشون لذت بیشتر از دنیا بردنه، موقع ارتکاب این عمل حسی به نام عذاب وجدان ندارند.البته مسئله بد حجابی بر اونها موثر هست اما تعریف ما و اونها از حجاب بد باهم متفاوته.مسلما اگه کسی با کت و دامن زیر زانو در جامعشون حضور پیدا کنه بد حجاب تلقی نمیشه در صورتیکه اینجا کاملا خلاف شرع و عرف رفتار کرده. البته اونها هم یهویی براشون عادی نشده و از وقتی که تصمیم به این کار گرفتند (من تا جایی که اطلاعاتم قد! میده با انقلاب صنعتی این نوع پوشش رایج تر شده)ضررها،آسیب ها و عقب افتادگی های زیادی رو متحمل شدند تا به امروز رسیدند. اگر صرفا بد حجابی عامل فسادبود خود من به هیچ عنوان اجازه نمیدادم نوامیسم!(بابام،داداشام،همسر نداشتم و آریا(بچه برادرم) که ۱سال و۸ ماهه به جمع ناموسام اضافه شده) پاشونو از کشور بیرون بزارن چون رفتن به یه کشور دارای آزادی حجاب مساوی با فاسد شدنشون میشد!در صورتیکه میبینیم آقایون پایبند به اصول اخلاقی ما در کشورهای دیگه همچنان خودشون رو حفظ کردن مگر اینکه زشتی و قبح این عمل براشون ازبین رفته باشه.... حتی اگر نوع پوشششون(واج آرایی شین!) رو هم از جمله عوامل فساد بدونیم در برابر عوامل دیگه سهم بسیار کمتری در این موضوع داره. با این تفاسیر از نظر من آزادی حجاب خوبه .....آمّا.......... ما تو ایران زندگی می کنیم و همونطور که طیف پوششی موجود در جامعمون گستردست که از مانتو کوتاه با شلوار جین تنگ بپوش گرفته تا خانم های چادر به سر، مردهای جامعمون هم از نظر اعتقادی و جنبه ای بسیار متفاوت هستند. حالا چند نوع پوشش رو هر کس به دلایل مختلف می تونه انتخاب کنه: ۱)چادری باشه....... میگه: امنیت بیشتر در برابر نگاه نا محرم! ۲)مانتویی باشه اما محجبه.....میگه: پوششم که کامله دیگه دلیلی نداره خودمو با چادر اذیت کنم. ۳)دیگه از اینجا به بعد تغییرات گسسته نیست بلکه پیوستست!..........اما همشون در نهایت با ین استدلال توجیه میشند که:من که تیپ تابلویی ندارم ومثل خیلی های دیگه ام وجلب توجه نمی کنم پس چرا باید خودمو محدود کنم. اینها همه افکاری بود که من در مورد مسئله حجاب داشتم وچون شما مخاطبین وبلاگم از طیف های مختلف اعتقادی هستید تصمیم گرفتم که این مسئله رو از دید شما هم ببینم.دوستان گرامی برای گذاشتن نظر لطفا بفرمایید که چه جور حجابی رو به چه دلیل میپسندید و چه جورش رو به چه دلیل نمی پسندید؟ و اینکه نظرتون راجع به چادر چیه.اگر با قسمتی از گفته های بنده اختلاف نظر داشتید سراپا مشتاق شنیدن نظراتتون هستم. با تشکر پی نوشت:دارم یه تصمیماتی واسه روال زندگیم میگیرم که مثل مخالف جهت مسیر رودخونه حرکت کردنه..........یه کم میترسم،واسم دعا کنید!(این پی نوشت رو هم آبی نوشتم تا با توجه به تک جمله قرمز بالا کسی یه وقت فکر نکنه خدایی نکرده.....زبونم لال.....دور از جونم ........پرسپولیسی هستم.) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 0:21 توسط پریسا |
|
|
۱)سلام عرض می کنم خدمت همه دوستانی که این خونه به نور حضورشون روشنه و یک معذرت خواهی به همه کسانی که این مدت آمدند و به وبلاگم سرکی کشیدند و یادداشتی نهادند از این قرار که : آمدیم...نبودید!
خدمتتان عارضم که دلیل عدم حضور بنده مشغله های فراوانی بود که گریبان اینجانب را گرفته بودند و ول نمیکردند،حال که به توفیق یزدان پاک کمی یقه ام را شل تر چسبیده اند و مجالی برای نفس کشیدن دست داده قلم به دست گرفته ام تا سروسامانی به این خانه بدهم. ۲)چند روز پیش یه مطلب پر و پیمون نوشته بودم که یه کم تو گذاشتنش شک داشتم. وقتی داشتم به آخرای تایپش نزدیک می شدم گفتم خدایا اگه به صلاحم نیست کاری کن که نذارمش اما راستش با خودم اصلا فکر نمی کردم بی خیالش بشم.وقتی کامل تایپش کردم حواسم نبود بدون اینکه جایی کپیش کنم گزینه ثبت رو زدم و پیغام داد که اطلاعات ناقصه! و متنم کامل پرید دیشب به روی مبارک نیاوردمو دوباره اومدم که بذارم .تقریبا بعد از اتمام کار تایپ یهو کامپیوتر روی همون صفحه قفل کرد و هر کاری کردم درست نشد ۳)وقتی به لحظه های شادی که تو زندگیم داشتم یا خواهم داشت فکر می کنم لذت خیلی زیادی توی حسم نمیبینم وهمیشه یه احساس غربتی رو در اون مواقع دارم........امازمانیکه به فجایعی که در آینده قراره تحمل کنم و نهایت خوش شانسی من برای مواجه نشدن با اونها مرگ منه خیلی حس تلخی دارم و این عادلانه نیست!!! دانیال نازی تو کتاب من گنجشک نیستم میگه: "خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد.این را از همین حالا میدانم.یعنی سال هاست که می دانم.از یاد آوریش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام.اگر طوبی ـ خواهرم ـ بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت .شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است. نرسیده است اما.هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.ما را اما شاید برساند."
۴)اومدم دنیا رو بدون خدا تصور کنم دیدم نمیشه.........نمیتونم ..... و مهم تر اینکه نمیخوام!اگه خدایی نباشه اونوقت حتی من هم با ادعای پایبندی به اصول انسانی مرزا روکمرنگ تر می کنم و پا از حد انسان بودن فراتر میذارم و میشم همون انسانی که به قول داروین تکامل یافته بوزینه هاست.
داستایوفسکی:"به راستی آنجا که خدا نباشد همه چیز مجاز است."
۵)دست روزگارو رو کردم.......تو هیچ کدوم گل نبود.پوچه پوچ!!! تهی از آرمان ها................ تهی از چرای بودن ها................ تهی از تکیه گاه ها............... به قول شاملو ما بی چرا زندگانیم!!! شاید من انتظار زیادی از هدف آفرینش دارم!
پ.ن.۱:روزه داران عزیز.........خدا قوت! عزیز دردونه های خدا دعا یادتون نره!! پ.ن.۲:دیگه می خوام بچه خوبی باشم و زود به زود به روز کنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 23:52 توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 اسفند 1390 آذر 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 |
| پیوندها |
|
جودی ابوت خانه ای خواهم ساخت ناکجا!!؟ 301040 دلداده چرندو پرند3تفنگ دار الهی...گاهی...نگاهی 1...2...3...تمام...! شاپرک دو کلام حرف حساب ایالت خودمختار روانی ها سیاه مشق بلاگفا |
|
RSS
|
|
<-BlogTitle-> <-BlogDescription->
|
||
|
...
|
![]() ![]() نوشته شده در تاريخ <-PostDate->
توسط <-PostAuthor->
<-PostContent->
ادامه مطلب |
<-BlogCustomHtml->
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||